روزی بود و روزگاری بود. یک روز یک زاغ سیاه در ضمن پرواز و گردش به صحرای سرسبز و خوش
منظره ای رسید و برای رفع خستگی بر شاخه درختی نشست و همین طور که از چپ و راست
تماشا می کرد یک شکارچی را دید که دارد می آید. زاغ اول کمی ترسید که مبادا صیاد برای
گرفتن او می آید ولی بعد با خود گفت: «نه، تا کبوترها و بوقلمونها و آهوها و خرگوش ها و مرغها
و حیوانات دیگر هستند، کسی کار به زاغ ندارد و همیشه خطر و گرفتاری مال کسانی است که
ارزشی دارند. تا ببینیم که شکارچی تا کجا می آید.» صیاد به زاغ نگاه هم نکرد و قدری دورتر از
درخت ، دام صیادی را پهن کرد و قدری دانه پاشید و خ
برچسب: قصه های خوب برای بچه های خوب,قصه های خوب برای کودکان,قصه هاي خوب,قصه هاي خوب براي,قصه گذشته های خوب من,دانلود قصه های خوب برای,دانلود كتاب قصه هاي خوب,قصه های خوب بچه های خوب,قصه های خوب برای بچهای خوب,قصه خوب براي بچه هاي خوب,
نویسنده: بردیا پارسامنش
تاريخ: دوشنبه
3 آبان
1395 ساعت: 3:33